ایکاش هیچوقت فراموش نکنیم هر آنچه داریم از لطف و رحمت خداست که هر آن اراده کنه می تونه ازمون بگیرتش.
گرچه اینبار افسوس نمیخورم چون صلاحیت خودم به خودم اثبات شد. دیگه بر خلاف قدیم خیالم راحته که من وظیفه مو انجام دادم...
هرچه خرده شیشه های باقی ماجرا هست دیگه به طور خالص مربوط به دیگرانه
و البته همچنان از خدا بخاطر حکمت های نازنینش شاکرم
مردم به کسانی که شیطان پرستان را مورد انتقاد قرار می دهند می گویند:
"یک درصد فکر کن شاید تو داری اشتباه میکنی!!!!"
اما کسی دیگر چنین جمله ای به کسانی که خداپرستان را مورد انتقاد قرار می دهند نمی گوید.
دنیایمان به جایی رسیده که
هرکس عقاید دینی را به سخره بگیرد حرف درست زده است و باید احترامش گذاشت و همراه با وی خندید و گل گفت و گل شنید
اما هرکس اعتراضی کند به این موضوع "آزادی بیان" را نقض کرده و باید وی را کوبید!
...
البته به قول گفته معروفی، دنیا همیشه اینگونه بوده... ما رفته رفته در حال درک کردنیموقتی مردی، دنبال عکس هایی از ت می گردند که در آن ها خندیده ای، آنوقت هی آن ها را به نمایش می گذارند و می گویند ببین چه آدم خوبی بود و هی غصه می خورند.
به راستی که چه داستان پر رمز و رازی است این مرگ.
هرگاه پیش خودم از خدا گله میکنم، مرگ را به خاطر می آورم...
میبینم خداوکیلی وجود چیزی به اسم مرگ، یعنی چیزی که هیچکس از بعد از آن خبر ندارد، برای پاسخ دادن به تمامی معماها و متنقاض های رفتار بشر کافی است.
آری ما انسان ها کلا موجودات معتمد به نفسی هستیم!
تو خود می دانی که آدم ذاتا بی مرام است. من هم آدمم!
برای به یاد آمدن تو حتما باید مصیبتی در پیچ و خم های زندگی مانع ادامه ی دویدنم شود.
با این حال گاهی صدایت می زنم. گاهی هم بهانه ای می سازم برای نشستن و از دویدن در مسیر دست کشیدن.
به هر طریق باز هم در شرایطی به تو رو می آورم که فرشتگانت همه سر به تأسف تکان می دهند
بی مرام تر از خودم ندیدم تا به حال
اما با این حال تنها عاملی که تحمل این دنیا را برایم آسان می سازد
علم به وجود توست
همه ی این بدبختی ها و کسری های ناشی از عقل ناچیزم، از کمبود یقین است نه علم!
می بینی؟ هنوز دارم از راه چاره ی آسودگی زندگی خود با تو سخن می گویم.
گفتم بی مرام تر و خودخواه تر از خود ندیدم...
"خب دیگه اینم ختم کلوم ما بود! خلاصه ش رو بگم واست اینجوریاس که شرمندة اخلاق نیمه ورزشی، ما اینکاره نیستیم!"
جوان همینطور که صندوقچة خاطراتش را میان مردمِ خیره برهنه کرده بود این را گفت و خود را رها کرد. صدای گوشه های پیراهن تکه پاره اش که میان مولکول های هوا با گرد و غبارها کلنجار می رفتند، سکوت بارانی نسیم پنهانی را شکست؛ و نه فقط همین را.
پسر نوشت "بابا آب داد"! دوربین فلاش زد، تصویر یک دختر کوچک. بابا نگاه می کرد. مادر، رفیق بی کلک مادر. پدر قدم می زد، میان تکاپوی بیهودة خیابان. پسر بلند می خواند. مادر پریشان بود. پدر دست در جیب، سر به زیر، مسیر کم نور زندگی را دنبال. آسمان وعدة خواب می داد، وعدة خواب طولانی. پسر خوشحال از این وعده، مادر نگران، دختر گم شده و پنهان. صدای فلاش دوربین. پدر لبخند. مادر لبخند.
"من از بچگی دوس داشتم همش بگم من! ولی مامانم همش نصیحتم میکرد که انقدر نگو من! اما من دوس داشتم باز هم بگم... هنوزم میگم... من... من... من..."
پسر نوشت، پدر خواند. قرمزی چشم های گریان مادر. پدر باری دیگر، صدا زد. صدای فلاش دوربین، دختر میان تصویر خود ناپیداست. جوان با موج ها رقصید. دل ها پریشان. جوان ناله می کرد. زمین زیر پای عاشقان تکان خورد. ابرها وعدة دیدار، دیداری نه چندان دور. پسر لبخند. دختر لبخند.
"ولی خودمونیما، آدم اگه اراده کنه میتونه تا شب بیشینه همینجور شر و ور سوار هم کنه، اصلاً یه جورایی آدم فقط کافیه اراده کنه اونوقت هر غلطی دلش خواست... جالب نیس؟...!"
جوان بغض کرده. هوا آلودة غم شد. پدر می نویسد، پسر توان خواندنش کم بود. جوان مست بود. جوان تنها...
با چشمانم، یک سلام و احوال پرسی کوتاهی کردم
شهامتش را نداشتم به سویش بروم و به یاد دوران قدیم چند قدمی روی کاشی هایش بردارم و چندی بنشینم
دلیلش برایم پر واضح بود: غرور! آری... یک چیزی در وجودم می گفت تو دیگر تنها نیستی! این دیار شایسته ی تو نیست...
اما این ته نامردی بود.
دیاری که سال ها مرا تنها نگذاشت... در برابر هر چه می گفتم سکوت می کرد... عکس العملی جادویی که حتی یک بار هم نشد بی نتیجه بماند...
با این حال دل بی انصافم هی می گفت:"اینجا دیگر لایق تو نیست..."
دریغ از اینکه من دیگر لایق این دیار نبودم... دیاری که در آن "خدا" را احساس کردم...
دلم برای خدا تنگ شده. روز به روز از او دورتر می شوم... ولی او به من نزدیک تر!
دلم برای با انصاف بودن هایم تنگ شده
یا برای راننده تاکسی که همسرش و کودکش را نیز با خود آورده و وسط راه ماشینش خراب شده و همه ایرانیان مدعی فرهنگ و طالب آزادی توی خیابان با داد و بیداد که "آقا ماشینتو هل بده ببر کنار تعمیرش کن" آبرویش را برده اند و حاضر نیستند حتی چند لحظه ای را بخاطر مشکل انسانی دیگر صبر و تحمل داشته باشند...
واگرنه معلوم نبود سر از کدام روزنه دنیای تاریک آن ها در می آوردم
پی نویس: همنشینانتان را درست انتخاب کنید. گاهی مدتی تنهایی کشیدن بهتر است.
برای آسودگی خودت، برای آسودگی دنیا
بهتر است برخی حرف ها ناگفته بماند،
و برخی احساسات بدون شرح
پارمیس: همیشه فکر میکردم همه من را کودن فرض میکنند. خیلی راحت بودم. همیشه تنها بودم و شاد. کسی به من محل نمیداد. واقعا من خیلی احمقم گاهی حرفای بچه هفت ساله می زنم
ایلیا: تو احمق نیستی پارمیس. ساده ای. هنوز درک نکردی آدما گرگن. دنبال شکار آدمای ساده اگر ساده بمانی نابودت میکنند و تازه کار خودشان را توجیه هم میکنند و آخر تو را مقصر و کسی که لگد به بخت خود زده معرفی می کنند
برگرفته از نمایشنامه دل های آینه ای؛ عشق های آسمانی
چه واژه زیبای ست. هرجا بروی می توانی بگویی من در حال حاضر اینجام. اگر تغییر مکان هم بدهی می گویی من چند لحظه پیش آنجا بودم حالا اینجام.
او اینجاست.
آنجا بود، اینجا هم هست.
امیدوارم حکمتی باشه... که البته همیشه بوده

“I've forgiven mistakes that were indeed almost unforgivable. I've tried to replace people who were irreplaceable, and tried to forget those who were unforgettable. I've acted on impulse, have been disappointed by people when I thought that this could never be possible. But I've also disappointed those who I love. I've laughed at inappropriate occasions. I've made friends that are now friends for life. I've screamed and jumped for joy. I've loved and I've been loved. But I've also been rejected, and I've been loved without loving the person back.
words by Charlie Chaplin
یا باید خدا ببینه
یا دیگران
صفر و یکیه
هر دوش با هم نمیشه
در نهایت تسلیم میشی،
میبینی که مجبوری،
پس تسلیم میشی،
اما فقط به امید اون...!
پی نویس 1: [چندتا دیالوگ تکراری از جمله مهم نیست و اینا]
پی نویس 2: من یه خاصیتی دارم که از نظر آدمای زمینی خیلی بده... به قول یکی از الگوهای بازیگریم؛
I'm not proud of this one but...
در هر مسئله ای همیشه چند آدم زمینی هستن که اگه چندبار به سازشون برقصی گولت رو میخورن و فکر میکنن که داری ازشون تبعیت میکنی دریغ از اینکه داری هدف خودت رو به نتیجه میرسونی و بهشون تلقین میکنی اونا باعث شدن... هه هه! من همیشه این آدمای زمینی رو شناسایی میکنم و ...
!Bang
به هدف که رسیدم میزنم به چاک! هه ...
Why else would I be famous?
I'm a genius! I love me :)
جالب ترم میشه... و معتقدم که کارم کاملا منصفانه ست. فقط... آدمای زمینی اگه اینو بشنون میگن کار زشتیه.
................................................................................................................................
حاشیه گویی
نمیخوام زیاد حاشیه گویی کنم اما یهو یاد یکی از خاصیت های جالب دیگر آدمای زمینی افتادم که میخوام اینجا اشاره ای بهش داشته باشم... اگه اینجا در ادامه جمله بالایی نگم: "گرچه خودشون هم از این ترفند استفاده میکنن" آدمای زمینی وقتی اینو میخونن میزنن زیر خنده و میگن فکر کرده فقط خودش بلده. اما اگه اینو بگم آدمای زمینی به قیام علیه من برمیخیزند و میگن "آهای به ما توهین کردی"... خیلی دوس داشتم هنوز مثل دبیرستان ریاضیم قوی بود و میتونستم این رو به صورت یک تئوری بسط بدم چون واقعا برای اکثر موارد بسط پیدا میکنه!
................................................................................................................................
وقتمو تلف نمیکنم این ترفند زیبای خودم رو تشریح و توجیه کنم چون در هر صورت اینارو آدمای زمینی میخونن.
................................................................................................................................
حاشیه گویی ممنوعه
و یه جورایی خودشون هم خوب بلدن...!
................................................................................................................................
پی نویس 3:
Me Life/Love without challenge? Whats the fun about that?
Mude Dude this is no fun. This is serious!
Me fun means NOT taking it serious. I want this challenge to be fun... because seriously for
me, its not serious at all!
Mude Dude!
Me I know...
پی نویس 4:
Oh, and for anyone's information that was me talking to me...
I'm pretty much used to that
در راستای این اهداف زندگی من به یک مدل بازی می ماند... که به استراتژی های من عکس العمل نشان می دهد.
بازیگران مدل:
من؛ زندگی.
اطلاعات مدل:
من چیزهایی را نمی دانم.
و زندگی می داند که من آن چیزها را نمی دانم!
تجربه: تا ندانم همینطور با استراتژی های معمولی و بدیهی خود هر دور را می بازم
***
ایکاش بدانم
هنر من، تفکر و خلق کردن است
دانستن با خواندن این ها در یک کتاب، مجله و یا وبلاگ زمین تا آسمان فرق می کند.
دانستن خودش قسمتی از رسیدن به حقیقت است.
Its all about the positiveness
believe me, I've tried it once
it was all working before got ruined by showing up the negativity
but refreshing is always available
Sometimes I become a very very bad person...!