خیلی قبل ها یک جایی نزدیک خانه مان بود که میرفتم برای قدم زنی. خاطرات جالبی داشتم آن جا. بعد از هر اتفاقی آن دوران چه خوب و چه بد که اکثرا بد بود میرفتم آن جا. اسمش را گذاشته بودم دیار تنهایی. دراز میکشیدم روی چمن هایش و به آسمان خیره میشدم. حتی اگر شب هم بود به شفافی همیشگی آسمان را می دیدم و حس میکردم. این باعث میشد تمام دردهای دنیا را فراموش کنم. حتی یکبار فقط وقتی که یک مورچه از روی صورتم رد میشد توجیه شدم که روی کره زمینم.

این روزها نگاه کردن به چشم های تو برایم از آرامش آن موقع آرامش بخش تر است