خیلی قبل ها یک جایی نزدیک خانه مان بود که میرفتم برای قدم زنی. خاطرات جالبی داشتم آن جا. بعد از هر اتفاقی آن دوران چه خوب و چه بد که اکثرا بد بود میرفتم آن جا. اسمش را گذاشته بودم دیار تنهایی. دراز میکشیدم روی چمن هایش و به آسمان خیره میشدم. حتی اگر شب هم بود به شفافی همیشگی آسمان را می دیدم و حس میکردم. این باعث میشد تمام دردهای دنیا را فراموش کنم. حتی یکبار فقط وقتی که یک مورچه از روی صورتم رد میشد توجیه شدم که روی کره زمینم.
این روزها نگاه کردن به چشم های تو برایم از آرامش آن موقع آرامش بخش تر است
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 0:2 توسط سیب زرد
Whenever you’re sad, whenever you feel bad, it’s because you forget the beautiful dreams you once had … Life without dream of adventures ain’t got any meaning! Don’t ever change… for anybody… always love being yourself… Be happy living with your loyal feelings, huge smiles and tiny teardrops…