آقای عابدینی بهترین مدیری بود که تا بحال دیده بودم. علاوه بر اخلاق و رفتار خوبش یکی از خصوصیاتش که خیلی دوست داشتم این بود که همیشه لا به لای حرفاش به چندتا نکته اخلاقی که گاهاً جنبه پند و اندرز داشتن هم اشاره میکرد.

دقیقا دو هفته پیش بود؛ روز آخری که میخواستم از اونجا برم. رفتم پیش آقای عابدینی که از رفتنم کمی ناراضی بود، گفتم "برای جبران یک هفته دیگه میمونم و به فرد جدیدی که میارین انتقال تجربه میکنم." بی درنگ جواب داد: "نه، هرکسی خودش باید برای چیزی که میخواد بدست بیاره بجنگه"

 

.................

 

این جمله از اون موقع ملکه ذهنم شده و شده توجیهی برای اینکه چرا از خیلی از کارایی که برای دیگران انجام دادم و طرفین احساسمون این بوده که کار مثبتی بوده بعدها پشیمون شدم.

کلا دو حالت وجود داره: یا "طرف خیلی بعدها میفهمه در حقش لطف کردی" یا "هیچوقت نمیفهمه". که در هر صورت یا خیلی دیر شده که بفهمه نیتت خالص و خیر بوده و یا همیشه این احساسو خواهد داشت که بخاطر چیز دیگری بهش لطف کرده بودی نه به خاطر خودش.

و هرچه میسنجی میبینی به صرفه ست از دردسر دوری کنی و آقاجان تا میتونی کلا لطفی نکنی.

ولی من این حرفا حالیم نیست.

من وظیفه مو انجام میدم. من آدما رو دوست دارم و دوست دارم شاد ببینمشون بنابراین دلیلی نمیبینم این داستانا مانعم بشوند. دیگر هم گله ای ندارم. فقط ایکاش یک ذره درک داشتند آدم ها، فقط یک ذره...! گاهی فقط به خاطر این دلم می گیرد و می سوزد و یا گریه ام میگیرد که چرا بعضی آدم ها حتی زور هم نمی زنند که خوب باشند،

آخر چرا خدا؟