تبليغاتX
گاهی سکوت زیباترین است

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

نیمه ای تاریک از روشنایی

آروم آروم همراه با یه نگاه خیس و زل زده به اعماق تاریکی آسمون بی ستاره شب، خودم رو میرسونم دم پنجره. صدای خش دار رادیو از اون ور دیوار به گوش میرسه. میتونم بوی لطیف حضورت رو در همین نزدیکی حس کنم، بویی که هرگز کهنه نمیشه. تصویرت که زیر یه لاهاف خودتو جمع کردی و داری با آتیش نصف و نیمه ای که تونستی روشن کنی هم خودتو هم گربه محله رو، محله ای که همین چند سال و اندی که ماجراجوییت گل کرده بهش پیوستی، گرم می کنی؛ روی چشمام ظاهر میشه. جرقه های کوچیک آتیش پرواز می کنن و به آغوش تاریکی آسمون می پیوندن و من که نمیخوام رویت این پرواز سبک رو از دست بدم تا آخرین ارتفاعی که بالا میرن دنبالشون می کنم و آخر از همون نقطه یک خط صاف می کشم تا شاید مختصات تقریبی ات رو حس کنم تا یک دلگرمی خشک و خالی هم که شده در این اوقات تنهایی نصیبم بشه. و تو اونجا نشستی، با خیال اینکه دچار یک بی تکلیفی مزمن شدی و شاید یک توهم! و منتظر فردا که روشن بشه و مجبور نباشی گمشده ات رو با شعله کوچیک آتیشی که به زور روشن کردی پیدا کنی؛ و دوباره روز میشه و تو خسته از این سرنوشت اجباری، از جات بلند میشی و چشمای روشنت رو به آسمونی که فقط کمی بالاتر از تو سرگردانه می رسونی و یه نفس عمیق می کشی و تلو تلو خوران به راهت ادامه میدی با همون امید همیشگی که پیداش کنی، دریغ از اینکه به قول این بزرگترهای سنت پرست قدیمی، همان قدیمی هایی که "بهتر از همه می دانند"، قسمت این بود که تو یک ور دیوار باشی و نیمه گمشده ات ور دیگر!

نوشته شده توسط سیب زرد در 23:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

!

نمیدانم چرا انقدر دوست دارم خدا باشم

خیلی احساس خوبی است خدا بودن

فقط بعضی موقع بدجور گند میزنم

نوشته شده توسط سیب زرد در 23:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آبان 1388

نگاه هایی که می آیند و

نگاه هایی که می روند

نوشته شده توسط سیب زرد در 8:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم آبان 1388

باز باران با ترانه...

بی قلم آرام نمی گیرم

باران هم که همدم همیشگی ست...


زیر باران

قلم باید به دست گرفت؛

اینگونه هرچه از دل برآید

ناخواندنی ست...

نوشته شده توسط سیب زرد در 13:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

زندگی می کنیم تا فراموش کنیم

زندگی می کنیم تا یاد بگیریم همه چیز فراموش شدنی ست

زندگی اصلا شاید یک اسم باشد و دیگر هیچ

و ما فراموشی گرفتگان این اسم را زندگی می کنیم تا فراموشی بگیریم

و ما به بهانه ی فراموشی، زندگی یکدیگر را به فراموشی می سپاریم

***

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

نوشته شده توسط سیب زرد در 11:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آبان 1388

تو آمدی و

این قلب آش و لاشم را ترمیم دادی

زندگی حسودی اش شد

دوباره قلبم را شکست

نوشته شده توسط سیب زرد در 17:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

هنوز آماده نیستم؛ هنوز خیلی مونده!

"حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم!"

دلم از آدما گرفته

خستگیم از این دنیا به اوجش رسیده

شاید خیلی وقته رها از همه و هیچ

زار زار گریه نکردم...

شاید دیگه وقتش باشه

شاید این تأخیر یه نشونه باشه...

نوشته شده توسط سیب زرد در 21:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

امشب می خواهم باری دیگر از این پیله بیرون خزم

اگر همسفری هست بسم الله

قرارمان آسمان

در آغوش پلک های نیمه باز آنها که زندگی کردن را می آموزند

نوشته شده توسط سیب زرد در 18:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

هیچ چیز در زندگی کم ندارم

به جز تو که همیشه با من هستی

تو که یادت هرازگاهی آسمان قلبم  را بارانی می کند

...

تو که یادت هرازگاهی اینچنین ساده می آید سراغم

نوشته شده توسط سیب زرد در 17:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

هی می خواهم ساده بنویسم برایت

نمی شود

نوشته شده توسط سیب زرد در 11:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

ایرادهای کوچولو1

جای پای کفش یک مشت رهگذر روی دلم پیداست.  یک مشت رهگذر که فقط رهگذر بودند و دیگر هیچ! یک مشت رهگذر که نمیدانم چه باعث شد میان اینهمه راه های پیچ در پیچ زندگی یهو خوششان آمد راهشان را کج کنند و گذری از دل ساده من کنند و طعمی از من چشیده باشند. به بهانه دوستی چندصباحی با من و هروقت خستگی آمد چند صباحی با دیگری...

اینها هیچکدام بی معرفتی نیست، عیب و ایرادی هم درش نیست، اینها همه عشقی است که خدا در وجود تک تک مان نهاده. که اینقدر دوست داریم هم را. فقط یک ایراد کوچولو دارد، آنهم اینکه هرازگاهی یادمان می رود بعضی هارا خیلی دوست داشتیم یک زمانی؛ و خیلی راحت قلبشان را می شکنیم... خیلی راحت، عین آب خوردن...

نوشته شده توسط سیب زرد در 21:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

دیشب ناگهان فریاد زدم

خدایا شکرت

بدنم لرزید

احساس کردم خیلی وقت بود همچین چیزی به زبون نیاورده بودم :(

نوشته شده توسط سیب زرد در 11:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

نمی دانی چقدر حرفهایت آرامم می کند

چقدر احساس می کنم حرفهایت را می فهمم و

چقدر می فهمی مرا

چقدر دنیایمان یکیست

چقدر دوستت دارم...

نوشته شده توسط سیب زرد در 17:29 |  لینک ثابت   •