تبليغاتX
گاهی سکوت زیباترین است

گاهی سکوت زیباترین است

آنگاه که کسی در اندیشه توست گفتن آسان تر است... خندیدن آسان تر است...

HOMEPAGE

E-MAIL



یک کبوتر خاکستری همیشه همراهم هست،

یک احساس... احساسی معنی دار اما کمی آزاردهنده،

هرگز سعی نمی کنم ازش فرار کنم،

چون اگه تا به حال نبود،

الان من این نمی شدم...


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:1 توسط |

گفت: مثل اینکه دیگه تنها نیستی... بهت تبریک میگم دیگه خبری از اون غم و درد گذشته نیست

وسط حرفش می پره و میگه: هه، چی میگی؟ اتفاقا الان تنهاتر از همیشه ... هیچی دردناک تر از این نیست که ببینی...

*

گفت: عجیبه چرا آدما همیشه پیش دیگران از آدم حمایت می کنن

گفت: اما کبوتر مواظب باش، این راهی که داری می ری اشتباهه...

*

گفت: بیزارم، از نگاه هایی که یه زمانی با لبخندهای زیبای من روبرو می شد اما دیگه توانش رو ندارم که...! احساس گناه می کنم، احساس می کنم یه چیزیو از دست دادم!

گفت:اما غصه نخور کبوتر... احساس می کنم برای اون بهتره که همینجوری همه چی پیش بره... بهتره راحتش بذاری

*

چرا اینجوری شد؟ یعنی اشتباه کرد که فکر کرد همون تنهایی بهترین راهه؟ همین که نخواد کسی دلسوزیش رو بکنه؟ آخه یه زمانی یکی بود که همش حتی بعضی موقع بی دلیل دلسوزیشو می کرد... بهش آرامش میداد؟ اون الان همین دور وبره... اما دیگه خبری از اون دلسوزی ها نیست...

*

یه نصفه شب شنبه حوصلش سر رفته بود، دوباره هوس رادیو جوان کرد! خانم اکبری، خانم رافعی... رادیو که روشن کرد اولین جمله مجری برنامه:به به، بیایید هممون آرزو کنیم که این هفته، برای هممون هفته خوبی باشه پر از موفقیت و شادی و...

تنش لرزید، چه مسخره! احساس گناه؟ یعنی تا به حال شده وقتی پاشو از خونه گذاشته بیرون به جای اون گلایه های مسخره که خدایا خواهش می کنم امروز روز گندی نباشه، آرزو کنه که ایشالا روز خوبی برای همه باشه؟

یعنی چقدر تونسته خودخواه باشه؟

*

یک ماهه دیگه خبری از اون عذاب وجدانهای مسخره نیست... یک ماهه که دیگه خبری از اون غم و غصه هایی که ارزششو نداشت نیست... همه چی داره خوب پیش میره... اما باز احساس می کنه یه چیزی این وسط اشتباه شده... یا یه چیزی رنگ خودشو از دست داده

*

احساسش درسته، حالا وقتشه، که اشک بریزه به حال خودش و اون... حیف بود، به خدا حیف بود

اما چی بود که به همش زد؟

*

چی شد که یهو به این نتیجه رسید که همه دوستاش مصنوعی بودن... همش الکی بود... همش یه فریبی که از دنیا خورده بود... اما چه فریب قشنگی، کاش بازم از این فریبا باشه...

*

خیلی دلش می خواست بره جلو بگه... بگه که... بگه که خودش هم از این موضوع ناراحته... اما نمیره چون هنوز احساس می کنه مصنوعی بود... اگه مصنوعی نبود پس چرا وقتی رفتارش تغییر کرد...

*

اه بازم از اون فکرای مسخره... بی خیال...آره یاد گرفته بود هروقت این فکرا میاد طرفش دستگیرشون کنه... آره همون بهتر که بی خیال باشه... چون هیچکی... هیشکی خیالیش نیست، اونی هم که میگه خیالیش هست داره خودشو گول میزنه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:8 توسط |



به قول یکی از دوستان خوب اینجا، "براي اينكه آروم بشي فقط بايد ببخشي. "... راست میگی!

به نظر من اصلا در همه حال باید سعی کنیم بخشنده باشیم، اینجوری نه عذاب وجدان می گیریم، نه فردا مچمون رو می گیرن که تو اینجوری بودی...

آخه میدونی بعضی ها حتی بخشش رو هم از روی زرنگی انجام می دن، و اگر تو در مقابلشون این کار رو انجام ندی بازنده ای... یه بازنده ای که برای دفاع از خودش دیگه نمی تونه هیچ حرفی بزنه... و هرچقدر بیشتر حرف بزنه همه چی بیشتر خراب میشه!

 

احساس می کنم قبلا نوشته هام قشنگتر بود، مثلا یک بار دیگه اولین نوشته ام توی این وبلاگ رو نگاه انداختم،"قضاوت"، و واقعاً یه حس عجیبی بهم دست داد که چرا یهو مسیرم عوض شد... قرار نبود به اینجا برسه... اما به لطف شما دوستان عزیز و نظراتتون متوجه شدم که یه جاهایی دارم اشتباه می کنم...

بعضی اوقات دلخوری هایی که از بعضی ها دارم روی هم جمع میشه، به جایی می رسه که دیگه نمی تونم... نمی تونم حرفمو به کسی نزنم... هه، واقعاً خدا رو شکر فکر درست کردن این وبلاگ به ذهنم رسید تا بیشتر حرفامو اینجا بزنم، وگرنه تا الان همه دوستام رو از دست داده بودم...!

یادتونه می گفتم "چقدر تلخ است طعم دوستی ِ نابود شده..."، واژه ی قشنترش رو خودش دیروز گفت. گفت:"چقدر دلم تنگه برای دوستی هایی که دیگه مثل سابق نیستن، دوستی هایی که بخاطر چیزهای بی ارزش رنگ خودشون رو از دست دادن..."

نمی خوام باز از این بحثا بیارم وسط... اما آن چیزهای بی ارزش در نگاه تو بی ارزش بود نه در نگاه کسی که احساس کرد که گول خورده و در حقش نامردی شده...

بگذریم! بهتره دیگه بی خیال اینجور بحثهای بیهوده توی زندگی بشم! یه زمانی به هیچکس اجازه نمی دادم بهشون بگه "بیهوده"! هه، اما حالا خودم دارم می گم، توی این یه مورد به خودم حق می دم، چون واقعاً دیگه این افکار داره زندگیم رو نابود می کنه.:(  

از دوستای مصنوعی بدم میاد، احساس خوبی نسبت بهشون ندارم، دیگه دوست ندارم زیاد طرفشون برم! اینا منو بخاطر من نمی خوان بخاطر خودشون می خوان! از زرنگی این دوستان مصنوعی دلم گرفته... نمی خوام اینها که دوستای مصنوعیم هستن و خودشون رو دوستای واقعیم صدا می زنن کسانی باشن که لحظات زیبای زندگیم رو باهاشون می گذرونم...

از محبتهای مصنوعی نیز متنفرم...!

 

داشتم با یکی از دوستای تقریبا واقعیم دیروز چت می کردم، این موضوع رو برای اولین بار باهاش در میون گذاشتم... گفت:"قبول کن تو یه زمانی خیلی بد رفتار کردی سینا..."

خب بذارید همینجا حرف دوستم رو نگه دارم...

اون موقع، دقیقا از اون دورانی بود که دیگه به هیچکدوم از دوستام به غیر از چند نفرشون، اعتماد نداشتم. دیگه روی هیچکدومشون حساب نمی کردم، خیلی کارها کرده بودن که باعث ناراحتیم شده بود و به نظر خودشون زیاد اهمیت نداشت و من داشتم خودمو لوس می کردم و... و این ناراحتی ها جمع شد تا جایی که دیگه نتونستم دلیلی پیدا کنم که حالم خوب باشه...(البته اشتباه هم می کردم، قبول دارم، بعداً فهمیدم همیشه برای خوب بودن دلیلی وجود داره...)

اما ادامه حرف دوستم، همونجا بلافاصله بهش گفتم چرا هیچکدوم از اون آدمایی که ادعاشون میشد دوستم هستن و کلی هم مثلا اون موقع از دستم ناراحت بودن و خودشون رو مظلوم نشون می دادن، نیومدم جلو یه کلمه بگن: "سینا چت شده، کمک نمیخوای؟ بگو بعضی موقع حرف زدن با دوست آدمو سبکتر می کنه..."... البته البته بعضی هاشون اومدن و اینا رو به من گفتن اما من با اون حالم تا صدامو بلند می کردم و یه چیزی می گفتم زودی سرشون رو برمیگردوندن مثل این آدمای...

"من فقط از خدا یک دوست می خواهم، که نرنجد از من، من خودم می دانم سخنم زهر دارد..."

اه واقعا حالم به هم میخوره... خیلی این تیکش سخته... همیشه به اینجاها که می رسه توضیح دادنش واسم سخته... واقعا گاهی اوقات حرف زدن در مورد حرفه هایی که آدما از روی زرنگی بکار می گیرن مخصوصا توی مسائل احساسی، به طرز وحشتناکی سخته...! خدا نکنه من روزی این حرفه ها را یاد بگیرم چون دیگه از خودم هم متنفر می شم!

 

این دفعه دیگه زیاد حرف زدم و بسی زشت نوشتم! قول می دم زین پس طرز نوشتنم رو بهتر کنم...!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:40 توسط |




چقدر زیباست

سکوت آمیخته با تنهایی...

جز صدای شر شر آب

و جیک جیک گنجشکان

چیز دیگر نشنوی...

یک احساس عجیب...

حس اینکه دیگه توی این دنیا با این آدماش نیستی

توی این دنیا با اینهمه دلتنگی

با اینهمه نگرانی که ای واااای فلانی از دستم ناراحته

با اینهمه ناراحتی که ای واااای چرا اونی که ادعاش میشه دوستمه این کارو کرد...

آره حس میکنی اینجا نیستی...

حس میکنی حضور داری...

نه به فکر اتفاقات گذشته ای

نه به فکر اون چیزی که قراره اتفاق بیافته...

همین جا، همین الان...

دراز کشیدی روی چمن

چشمات رو بستی، اون چیزی که همین الان هست رو حس میکنی

ازش استقبال میکنی

به مورچه ای که رو بدنت راه میره لبخند میزنی...

به صدای شر شر آب گوش میدی سعی میکنی احساس آب رو توی اون حالت درک کنی...

زیستن رو از گیاهان یاد میگیری...

نسیم سردی که رد میشه رو روی بدنت احساس میکنی...

آره یه حس عجیبیه...

فقط برای چند ثانیه تمام آدمایی که میشناسی اسم و چهره شون از ذهنت رد میشه و احساس میکنی دیگه نمیشناسیشون...

و تنها چیزی که میشناسی یه حس عجیبیه که الان داری...

یه نیروی عجیب که تمام اطرافت رو در برگرفته...

حضور داری اما توی این دنیا نیستی...

و چقدر زیباست گاهی سکوت را گزیدن...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:42 توسط |

 

چرا احساس گناه میکنم! راه آزادی چیه؟ دیگه داوری نمیکنم، اما آیا دیگران دست از داوری شون برمی دارن؟ آره خب مسلمه... اما فقط به ظاهر این کارو میکنن تا هیچکس نتونه بهشون گیر بده. جالبه خیلی از ما آدما یا نمیدونیم یا بطور کامل فراموش کردیم که یه چیزایی تو این دنیا هست که هیچوقت نمیشه حرفی در موردش زد... کارایی هست که آدما انجام میدن... در قالب نامردی، خیانت، بی معرفتی... اما نمیشه اسمشون رو گذاشت نامردی، خیانت یا بی معرفتی... و خیلی چیزای دیگه اما هیچکس نمیتونه اعتراض کنه اگر هم اعتراض کنه هیچکس باورش نمیکنه... فقط میگن چقدر طرف حساسه... بخاطر همین نوشتن در مورد چنین کارایی که از آدما سر میزنه خیلی جرئت میخواد... چون اگه خوب ننویسی که نود و نه درصد اوقات هم نمیشه درست نوشت، محکومت میکنن به دیوانگی و اینکه چقدر آدم آشغالی هستی و دیگه خیلی ها طرفت نمیان... میخوای یه چیز تلخ بشنوی؟ توی اینجور اوقات حتی خیلی هایی که خودشون رو دوستت صدا میزدن بلافاصله ازت فاصله میگیرن هرجوری که شده پیش دیگران هرگونه دوستی با تورو تکذیب میکنن... و البته صد در صد باید بهشون حق داد.. دیگه چه انتظاری باید داشت ازشون؟ هه... یه چیز جالب دیگه کشف شد نه؟ کارایی که دیگران رو ناراحت میکنه و انصاف نیست اما خیلی راحت دیگران بهشون حق میدن...!

پس جواب دادن به یه سری سوالا با توجه به وجود چنین چیزایی توی این دنیا دیگه اونقدر هم سخت بنظر نمیاد...

زندگی اصلا پیچیده نیست... اما خیلی راحت میشه در حد مرگ پیچیدش کرد...

راه حل اینه که آنچه که هست رو با کمال میل در آغوش بگیریم... همین! زیستن رو از گیاهان یاد بگیریم...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:10 توسط |

امشب با یه دوست زخمدیده از بی وفایی آدمای این روزگار که خودشون رو دوستت میدونن صحبت کردم...

گفتم: حالت خوبه پسر؟

گفت: آره

گفتم: احساس میکنم یکم حالت بهم ریختس...

گفت: قبلا بهت گفتم

گفتم: چیو؟

گفت: دیگه حوصله دوستای مصنوعی رو ندارم

گفتم: دوستای مصنوعی؟ یعنی من جزو دوستای مصنوعیت به حساب میام؟

گفت: اگه ناراحت نمیشی همه دوستام مصنوعین... تمامشون

گفتم: اینجوری نگو پسر آخه چرا همچین حرفی میزنی؟

گفت: دوست ندارم ناراحتت کنم اما اونش دیگه به خودم مربوطه

گفتم: خب من الان خیلی ناراحت شدم آخه چرا حاجی؟ ما دوستیم پسر چرا این حرفو میزنی؟

گفت: ببین سینا بی خیال من شو دنیای من با شماها فرق میکنه

گفتم: ببند بابا چرا چرت و پرت میگی اولین باره یه همچین حرفایی از تو میشنوماااا

...

گفتم: نمیخوام بگم درکت میکنم ولی میگم حداقل مارو مصنوعی به حساب نیار

گفت: کیارو؟ من دوستایی دارم که به اندازه سنِت باهاشون دوست هستم ولی همه همینن. بهت گفتم با دنیای من هیچکدومتون جور در نمیاین

گفتم: منم یه همچین دوستایی داشتم که همین الان هم دور و برم هستن اما دیگه خوب شناختمشون، رفتارمو کاملا باهاشون عوض کردم. تو هم به جای اینکه خودتو نابود کنی همین کارو بکن

گفت: تو من نیستی

گفتم: میدونم

گفت: پس به من نگو چیکار کنم

گفتم: آره راس میگی، فقط گفتم شاید محض همدردی

گفت: مرسی ولی نیازی به همدردی ندارم

.

.

.

بهش حق میدم. اینو هم اینجا نوشتم چون صحبت امشبم باهاش خیلی ناراحتم کرد و خیلی روم تاثیر گذاشت... امیدوارم این دوستم همیشه موفق باشه... این دوستم هم از جزو دسته دو آدماست... از همونایی که خیلی خیلی خیلی کم توی عمرم دیدم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:25 توسط |

چقدر تلخ است طعم دوستی ِ نابود شده...

چقدر سخته توی چشماش نگاه کنی، باهات معمولی حرف بزنه، بدونی که دیگه هیچ ارزشی واست قائل نیست و نخواهد بود... درونت یه درد عمیقی رو احساس کنی اما هیچکس ندونه و تو هم هیچی نتونی بگی...

و...

چقدر شیرین است طعم تنهایی...

چقدر راحته وقتی تنهایی و سکوت رو انتخاب میکنی و سعی میکنی نه زیاد با کسی حرف بزنی نه اینکه زیاد توی جمع باشی، اینجوری دیگه جای هیچ عذاب وجدانی باقی نمیمونه، یه زندگی راحت...

امروز خیلی روز خوبی بود... اما باز هم افسوس میخورم، نه به گذشته، بلکه به حال و به آینده ای نه چندان دور...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:6 توسط |

تموم شد... آره به همین سادگی... یه دوست دیگه رو از دست دادم...

کمی فکر کردم... دیدم چقدر آدم مزخرفی هستم و چه زندگی ضایعی... واقعا ضایع!!! به همین راحتی با آدما دوست میشم... به همین راحتی هم یا خودم دوستیمون رو به هم می زنم یا یه اتفاقی به همش میریزه... خیلی دلم می گیره وقتی یه همچین اتفاقایی می افته، اصلا خوب نیست، باعث میشه احساس حسودی کنم... به دیگران، به آدمای دور و برم... که چرا فلانی با فلانی خوبه اما با من اینجوری... خیلی بحثهای بیهوده ایه... از اینجور بحثهای بیهوده و مزخرف حالم به هم میخوره، اما نمیدونم هرچی بیشتر ازشون بدم میاد، بیشتر میان طرفم... بیشتر ذهنم رو مشغول میکنن... اونقدر اعصابم رو میریزن به هم تا ناخودآگاه می بینم یه جایی که نباید یه حرفی رو میزدم رو میزنم و گند میزنم به همه چی... هیچ راهی هم دیگه وجود نداره که بیام طرفو راضی کنم که بابا به جان خودم از قصد نبود... قبلا یه راهی داشت... اونم معذرت خواهی و خودم رو کوچیک کردن... اما مثل اینکه آدمای این دنیا ارزششو ندارن که خودتو پیششون کوچیک کنی... تنها راهی که مونده سکوته... بشینم یه گوشه سرمو بندازم پایین... بقیه هم (حتی بهترین دوستها به جای اینکه همدردی کنن) پشت سرمون بگن عجب آدم احمق و عوضی ای... خجالت نمیکشه...

چرا اینجوری شد؟

نه، بهتره بگم چرا همیشه اینجوری میشه؟

مگه من چه فرقی با دیگران دارم...

حتی اونایی که یه زمانی با حرفاشون بهم آرامش میدادن هم دیگه از اون حرفای قشنگشون خبری نیست...

آره دلم تنگ شده برای حرفای قشنگ بعضیها... دلم تنگ شده برای خودم... برای اون آدمی که سالها پیش بودم... نمیگم وضعم بهتر از این بود... اما میشد یه کاری کرد که دیگه به اینجاها نکشه...

اما به جرئت میگم هیچکس کمک نکرد...

همه فقط حرف زدن، نصیحت کردن و دلسوزی...! هه... دلسوزی...! چه چیز مسخره ای...

از کلمات زیبا متنفرم... کلمات زیبایی که دروغها را آفریدند...

چرا خیلی از آدمای این دنیا فکر میکنن هرکی واسه یکی دلسوزی کنه حقی به گردن طرف داره...؟

هیچکس نیومد جلو دستمو بگیره و از اون باتلاق غلیظی که توش به زور دست و پا میزدم نجاتم بده...

نجات هم نخواستیم... حداقل ایکاش یکی میومد می ایستاد کنار باتلاق حرفای قشنگی که دلم واسشون تنگ شده بود رو میزد تا حداقل با دلی گرم و پر از احساس داشتن یه دوست خوب، توی این باتلاق خفه شم...

ایکاش بعضیا میفهمیدن چه حالی دارم...

ایکاش... اما افسوس...

what went wrong can be forgiven, without you it aint worth living alone…

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:48 توسط |

"خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من...ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت"

آری خندیدن نداشت...

تنهایی خندیدن نداشت،

خیانت و دروغ همدم خندیدن نداشت،

زرنگی دوستان خندیدن نداشت،

نیلوفر مرداب خندیدن نداشت...

دیدن زندگی اون بچه ای که تمام دوران بچگی و نوجوونی و جوونی زندیگیشو با پدر و مادری گذروند که هر روز جز دعوا و زخم زبون زدن به هم کار دیگه ای نداشتن خندیدن نداشت...

دیدن قلب تکه پاره ی اون بچه وقتی میدید پدر و مادر دوستش همدیگه رو در آغوش گرفتن و به خانوادشون افتخار میکنن خندیدن نداشت...

دیدن زندگی پر از بدبختی اون مرد میانسال با کله تاس که جز قلبی پاک و ساده چیز دیگه ای توی این دنیا نداشت اما فقط چون کله اش تاس بود همه مسخره اش میکردن و هیشکی تحویلش نمیگرفت اصلا خندیدن نداشت...

دیدن اینکه پسری که با کلی زحمت بزرگش کرده بگیره عینه سگ پدر میانسال بدبختش رو بزنه اصلا خندیدن نداشت...

دیدن اینکه همون مرد میانسال مهربون با اینکه سه تا بچه بالای 20 سال داشت، سر یه دل درد ساده از گرسنگی بدون اینکه صداش در بیاد تنها توی اتاقش مُرد و تازه فرداش همه خبردار شدن... اصلا خندیدن نداشت...

دیدن اینکه تازه وقتی مُرد 10 تا شرکت و کارخونه و دکتر و مهندس سر مجلس ختم تسلیت خودشون رو به خانوادش عرض میکنن با اینکه هیچکدوم از این آدمای آشغال اون موقع که زنده بود حاضر نشدن یه قرون پول بذارن توی جیبش تا بتونه حداقل خرج اجاره خونش رو بده و پیش خانوادش شرمنده نشه... خندیدن نداشت...

نه این دنیا که من دیدم خندیدن نداشت...

پی نوشت: اون مرد میانسال یکی از هم محلی ها بود... ایکاش حداقل اینجوری نمیرفت... ولی بسی زیبا رفت :(

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:33 توسط |

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من...من خودم بودمو يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد

YE DARSE BOZORG : hichvaght khodeto pishe hichkas kuchik nakon hata behtarin va barzesh tarin dust! chon hichvaght hichkasi nemitune bardashte dorosti az inke chera khodeto kuchik kardi dashte bashe! ME.T

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:48 توسط |

باورش نمیشد که باز هم اتفاق افتاده... نه... باورش نمیشد که باید بالاخره قبول کنه که نمیتونه مثل بقیه راحت زندگی کنه بدون هیچ عذاب وجدانی... و اینکه تقصیر خودشه... بیشتر از همه چیز همین اذیتش میکرد که یهو به این نتیجه میرسید که همش تقصیر خودش بوده و هیچ دلیل منطقی و درستی واسه اینکه این کارو انجام بده وجود نداشته... اونوقت بود که خودش هم قبول کرد که خیلی آدم بدیه... که هرچی برای خوب بودن تلاش کرده همش بیهوده بوده... اونوقت بود که مینشست و نا خودآگاه به  آسمون نگاه میکرد... از خودش اون سوال تکراری، سوال بیهوده و بدون جواب رو میپرسید که چراااااااااا؟...

دیگه خسته شده بود از اینکه انقدر بخاطر اشتباهاتش مجبور میشد از دیگران عذرخواهی کنه و بگه اگه از دستم ناراحت شدی منو ببخش... دیگه طاقت نداشت... توی دلش فریاد زد: "خدایااااااا... آخه تا کی قراره همش یه عذاب وجدان و یه پشیمونی با سایه م همراهم باشه و ولم نکنه..."

اشک توی چشماش جمع شد... همش یه سری جملاتی که با ایکاش شروع میشدن توی ذهنش میچرخید... و... ایکاش میتونست به بعضی ها بگه که لیاقتشون رو نداره و ازشون از ته قلب معذرت خواهی کنه و برای همیشه همه چی رو تموم کنه، بره واسه خودش توی یه دیار دیگه... یه جایی که هیچکی هیچ کاری بهش نداشته باشه... دیار تنهایی...

""می گذرد، روزگارم به تنهایی، تنهایی که خود خواسته است انتخابی آگاهانه و هوشیار ؛ گرچه گاهی سرد، ترسان، هراس آور و پر از تشویش است...""

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:31 توسط |

میگن:"داشتن یه دوست خوب توی این دنیای بد مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم توی برف میمونه، درسته هوا رو گرم نمیکنه ولی به آدم دلگرمی میده..."

اول که این جمله رو خوندم یه احساس خوبی بهم دست داد... اما چند ثانیه بعدش یه خنده تلخی کردمو به خودم گفتم چه مسخره... حداقل چه جمله مسخره ای واسه آدمی مثل من...

داشتن یه دوست خوب...!!! دوست خوب...؟ هه... یه چیزی که فکر کنم تا آخر عمرم حسرتش رو میخورم... داشتن یه دوست خوب... یکی که بتونی نه همه حرفاتو ولی حداقل چیزایی که ناراحتت میکنه بهش بگی و اون درکت کنه! هه... بازم خندم گرفت... چقدر من نادان و ساده بودم که فکر میکردم یکی پیدا میشه که درکم کنه... شاید دلیل تمام این شکست هام همینه که خیلی زود به هرکی که با لبخندی شیرین میگفت درکت میکنم همه چیز زندگیمو گفتم... واقعا احمقانه ترین کار همینه...

مقصر خودمم... نمیخوام خودمو لوس کنم... ولی من دیگه شورش رو درآوردم... دیگه داره حالم از خودم بهم میخوره... کمی که دور و برمو نگاه میندازم میبینم من لایق خیلی چیزایی که دارم نیستم... لیاقت خیلی از کسایی که بهترین دوستام هستن رو ندارم... هروقت خواستن منو خوشحال کنن ناراحتشون کردم... به خدا نمیدونم چرا... به خدا منم میخوام آدم خوبی باشم... منم میخوام همش با دوستام بگم و بخندم... اما نمیشه... دیگه هیچکدوم از دوستام اونجوری که قبلا باهام دوست بودن دیگه دوست نیستن... اعتمادشون نسبت بهم کم شده...هروقت اونا یه خوبی به من کردن بالاخره یه جوری همه چیو خراب کردم... به خدا نمیدونم چرا... به خدا از قصد نبوده... به خدا بعدش پشیمون میشم و اعصابم میریزه به هم...

اما کسی نمیفهمه چرا... همه فکر میکنن آدم آشغالی هستم و خیلی هاشون بخاطر همین فکر اشتباه یه جوری حالمو میگیرن که اشکم در می یاد...

لیاقتشون رو ندارم... فقط همین... میخواستم بگم بدی از خودمه... هرچی هست تقصیر خودمه... خیلی وقتها یه راه خیلی جالبی رو انتخاب میکنم... سعی میکنم زیاد حرف نزنم... سعی میکنم زیاد طرف کسی نرم... تنهایی رو انتخاب میکنم... و لذت میبرم... اینجوری دیگه کسی رو ناراحت نمیکنم... اینجوری دیگه روز یه آدم مهربون و خوش قلب رو خراب نمیکنم...

 

مارک تواين مي گه: بهتره آدم دهان خودش رو ببنده و ابله به نظر برسه تا اينکه اون رو باز کنه و همه ترديدها رو از ميان ببره...

 

میدونم که پاراگراف سومی کاملا با پاراگراف دومی در تناقضه... من دوستای زیادی دارم... اول خیلی این موضوع بهم دلگرمی میداد... اما چیزهایی هست که هیچوقت حتی نتونستم برای خودم توجیه کنم چه برسه به اینکه طوری بنویسمشون تا دیگران بفهمن...

ببخشید قرار بود دیگه از این چیزا ننویسم... اما حالا که می بینم نمیشه... حالم خیلی بده... اگه نمی نوشتم دیوونه میشدم...

 

لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا
سر ناسازگاری داره با ما
بشين باز هم دعا کن واسه اون که
ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها

...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:36 توسط |

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آنها که می هراسند بسیار تند،

بر آنان که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آنان که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است...

اما بر آنان که عشق می ورزند،

زمان را آغاز و پایانی نیست...

ویلیام شکسپیر

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:8 توسط |

ساده... خیلی ساده... انقدر ساده که بشه سادگی رو تو چشمات دید. دوست داشت ساده زندگی کنه... راحت و فارغ از هر پیچیدگی... دوست داشت وقتی خوشحاله... فرقی نمی کنه کجا باشه... از ته دل بخنده... اگه دلش گرفت گریه کنه... اگه کسی رو دوست داشت راحت بهش بگه... اگه از کسی بدش اومد باز هم بگه... همیشه از بچگی یکی از آرزوهاش این بود که کاش همه مثل خودش بودن... اونوقت میتونست همینی نشون بده که هست... اونوقت میشد دیگه فیلم بازی نکرد... با سیاست نبود... می شد حتی زرنگ هم نبود... ای کاش همه آدمای دنیا اینجوری بودن... هروقت قلبش شکسته بود از سیاست آدما بود از فیلم بازی کردناشون... بعضی از آدما بخاطر خودشون کارهایی میکنن که حتی کسایی رو که به نام بهترین دوست صداشون میکنن از خودشون دور میکنن...خیلی احساس بدی داشت... باید تصمیمشو میگرفت... اگه ساده میموند باید زیر پای آدمای بی معرفت و نامرد این دنیا له میشد... آدمایی که فقط به فکر خودشون هستن... اما نمیتونست ساده نباشه... خیلی سخت بود... پس راهشو انتخاب کرد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:8 توسط |

چقدر غافل و خودخواهیم...

به زیبایی خود،

به پول و ثروت و داراییهای کلان،

به کت و شلوار و خانه لوکس خود می نازیم...

حال آنکه لایق،

آن سوپوری است که به یک پوسته خربزه می برد نماز...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:35 توسط |

 

اول از همه عید همگی مبارک... امیدوارم همگی سال خوب و پر نشاطی داشته باشیم...

دوما از اینکه چهار پنج تا مطلب قبلی رو پنهان کردم معذرت میخوام...

راستش سال 86 برای من اصلا سال خوبی نبود... تجربه های زیادی توش داشتم اما خیلی هاشون خیلی تلخ بودن... اما خیلی چیزا یاد گرفتم... یاد گرفتم اون راهی که سالها پیش میرفتم و ازش ناراضی بودم بهترین راهی بود که میتونستم توی زندگیم داشته بشم و از اینکه اینقدر شخصیت خودمو، رفتارمو و طرز فکرمو توی این 19 سال زندگی تغییر دادم پشیمون شدم... از اینکه بارها خودم رو کوچیک کردم تا با بعضی آدما دوست بشم به خیال اینکه کمی احساس تنهاییم از بین بره و دیگه احساس کمبود دوست و محبت نکنم، از خودم متنفر شدم... ایکاش همونی که بودم میموندم... به قول شاعر :"اگر بیای همونجوری که بودی، کم میارن حسودا از حسودی..."

امسال هم سه روز اول خیلی خوب بود... اما روز چهارم یهو یه اتفاقی افتاد که دوباره همه خوشی هامو بهم ریخت، هرچی امید داشتم رو دوباره از بین برد... یه بار دیگه جمله "باز هم شکستی دیگر، باز هم به این رسیدن که زندگی زیبا نیست" رو توی گوشم فریاد زد... احساس کردم زندگی باهام لجه... یا من با زندگی لج کردم... آره وقتی با زندگی لج میکنی اونم باهات لج میکنه و اونقدر زنده نگهت میداره تا...

با این همه باز هم اعتقاد دارم که امسال سال خوبی خواهد بود، باز هم امیدم رو از دست نمیدم... امسال دیگه نمیذارم تجربه های تلخ سالهای گذشته تکرار بشه، و از خدا میخوام که کمکم کنه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط |

آدما دو دسته اند. ( البته ما آدما خیلی پیچیده تر از این حرفاییم که بشه به همین راحتی به دو دسته تقسیممون کرد! )

دسته اول، اونایی که حسابی به فکر خودشون هستن و اگه یه جوری نشون بده که به فکر بقیه هم هستن همش دارن نقش بازی میکنن...

افسوس...

دیگه خوب می تونم تشخیص بدم که چه آدمایی ساده هستن و واقعاً ارزش داره باهاشون دوست باشی و هرکاری واسشون بکنی...

 نمی گم از آدمای زرنگ متنفرم...

اما خوب فهمیدم که چه کسی ارزش چه جور رفتاری رو داره...

دسته دوم، آدمایی که بیشتر به فکر دیگران هستن و دنبال یکی می گردن که به فکرشون باشه...

من توی زندگیم فقط 5 یا 6 بار از اینجور آدما دیدم، هروقت هم بهشون فکر میکنم بغضم می گیره...

اگه دوستی قلبت رو شکست، سعی کن فراموش کنی و باهاش خوب رفتار کنی... چون شاید تو هم یه زمانی یکیو که فکر میکرد دوستته همینجوری ناراحت کردی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:40 توسط |

دلم بدجور گرفته... خیلی سخته لبخند زدن وقتی نمیخوای شاد باشی... وقتی میخوای به کسایی که خودشون رو دوستت صدا میزنن بگی که حالت بده تا شاید با حرفاشون کمی آرومت کنن... اما نمیتونی... چون میدونی که هیچ فایده ای نداره... چون میدونی که حرفایی که میزنن هیچ تاثیری روت نداره و تو فقط آخرش مجبوری بگی "مرسی..."... خیلی سخته...

ای کاش ما آدما الکی به هم محبت نمیکردیم...خیلی سخته وقتی می بینی یکی بهت مهربونی میکنه اما نه بخاطر تو، بخاطر خودش... فرداش هم کلی ازت انتظار داره... خیلی سخته وقتی یه حس تنفر حتی خیلی کم نسبت به کسایی که فکر میکردی مثلا باید بهترین دوستات باشن، پیدا میکنی... یه چیزی ازشون می بینی که دلت میخواست حداقل اونقدر واست ارزش قائل باشن که جلوی تو این کارو نکنن تا قلبت نشکنه و ناراحت نشی... اما افسوس... افسوس که همین آدما ادعا میکنن که میفهمن دوستی یعنی چی... اما تو رو محکوم میکنن به اینکه چقدر بدبینی... خیلی سخته وقتی یه اتفاقی می افته که برمی گردیم به گذشته... بهترین دوستت فقط بدی هایی که از تو سر زده و خوبی هایی که خودش بهت کرده رو یادش باشه... و تمام چیزهای دیگه رو فراموش کرده باشه و همه هم حرفشو تایید کنن تو رو مقصر کامل بدونن و تو دهنت بسته باشه و نتونی هیچی بگی... خیلی سخته... دردناکه...

...you were the one i loved, the one thing that i tried to hold on to

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:20 توسط |

تنهایی یه نعمته که خدا به هر کسی نمی ده! تنهایی درد نیست، تنهایی لذته! لذتی که فقط برای بعضی ها می تونه تا ابد ادامه داشته باشه... خیلی عجیبه... یه جور حسیه که وقتی بهش دست پیدا می کنی همه دلشون میخواد یه جوری خوشحالت کنن... باهات همدردی کنن تا از اون حالت در بیای... در واقع همه فکر می کنن میدونن چت شده و فکر می کنن قبلا چنین حالتی واسه خودشون پیش اومده... هه هه... اما هیچکدومشون هیچوقت نخواهند فهمید که چه حسی بود که باعث شد تو اینجوری بشی...

گاهی وقتا ما آدما خودمون می خوایم که تنها باشیم... خود به خود خودمون رو از آدما و حتی از دوستامون دور می کنیم... وقتی حالمون بده دلمون نمیخواد کسی یا حتی دوستمون بپرسه که "چت شده؟ بگو شاید تونستم کمکت کنم؟" اما چرا بعضی اوقات اینجوری میشیم؟ جالبه که وقتی همچین حالتی بهمون دست میده، همه فکر میکنن داریم خودمونو لوس میکنیم تا همه بیان طرفمون و نازمون کنن و اینجوری پیش همدیگه مساله رو توجیه میکنن میگن عجب آدمیه ها... هه هه... اما ای کاش آدما در مورد هم قضاوت نمی کردن... اصلا ای کاش واژه ای مثل "قضاوت" توی این دنیا خلق نشده بود تا میلیون ها میلیون شخصیت اشتباه شناخته نشن... تا میلیون ها میلیون آدم ظالم آشغال و خودخواه با قضاوت آدمای احمق این دنیا مظلوم شناخته نشن... تا میلیون ها میلیون آدم مظلوم و بی گناه که جز یه دل پاک و ساده و دوست داشتنی چیزی دیگه ای ندارن و هیچی بیشتر هم نمی خوان، ظالم شناخته نشن و به اسم ظالم پای طناب داری که آدمای پست این دنیا ساختن به آسمونا پر نکشن... ای کاش "قضاوت" خلق نشده بود تا عشق پاک بین دو کبوتر، عشقی که لایق زنده ماندن بود توی غبار حرفای این مردم آشغال خفه نمی شد و نمی مرد...

I have seen love die, when it deserved to be alive…

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:39 توسط |

باز هم شکستی دیگر... باز هم به این باور رسیدن که زندگی تلخ است...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:35 توسط |